تبليغاتX
A V A N T - G A R D E

محاسره بوديم، ترسيدم بچه ها قتل عام بشن، ازشون فاصله گرفتم تا كارم رو با دشمن يك سره كنم، اگر ميكشتم كه پيروز مي شدم، اگر ميمردم هم تو چارتر حق تعالي به سمت بهشت (البته از نوع زهرا) انقالي ميگرفتم، عرق از سر و كول و كمرم مي ريخت، خيس خيس بودم، كلي منتظر هم مونده بودم، شاشم هم گرفته بود؛ تشنه ام بودم اما آب نبود، فكرم رو به يه جاي ديگه متمركز كردم، هيچ استرسي نداشتم گلنگدن رو كشيدم و زدم بيرون...

تق تق تق تق (صحنه ي آهسته ي ماتريكسي يا مكس پيني) بازم تق تق تق، يه چرخش و پشت يه بوته قايم شدم، 20 – 30 نفرشون رو زدم، نارنجك ها كشيدم و پرت كردم تو سنگراشون...

بمب بمب بمب بمب (صحنه ي آهسته ي كشيدن ضامن نارنجك با دندون، از اين دستكش بي انگشت ها هم دستمه) بازم بمب بمب بمب بمب، هنوز به انبار تسليحات وصلم و مهماتم تمومي نداره، آر پي جي م رو بر ميدارم چند تا تانك و نفر برشون رو داغون ميكنم، كاميون حمل نيروشون ميخواد آدم بريزه پايين، كمين ميكنم و با آرپي جي ميزنمش، دود و بوي كباب و خون همه جا رو گرفته، بي سيم ميزنم نيروهامون بيان جلو، خودمم سوار جيپ غنيمتيم ميشم و تا يك كيلومتري مقرشون ميرم، نبايد صدايي بياد، سكوت در شب رو رعايت ميكنم و پياده ميرم تا پايگاه تامينشون، صداي ناله ي گرگ و سگ و جيرجيرك و وز وز چراغ برجك، كارد سنگريم رو به دندون ميگيرم و از برجك ميرم بالا، زارت (كارد تا دسته رفت تو گيجگاه ترف، نفهميد از كجا مرد) زارت زارت زارت، همينطور برجكاي بعدي، پاسبخش، نگهبان شب، سر نگهبان، شيفت شب، جانشين فرمانده قرار گاه، غول آخرش (فرمانده قرارگاه)...

اي بابا چه زود رسيديم بغداد، از اينجا به بعد بايد اعلام برادري كنيم، هرچي باشه اين بي ناموسا هم مسلمونن، پس دستور دادم همه ي اسيراي عراقي آزاد بشن، پشت بلند گو يه صدايي ميومد، همه با هم مي خوندن و انگار ميرقصيدن،...

يا حبيبي، انت نوري، سيدي يا يوسف فالش، سيدي يا فالش، سيدي يا فالش... ... هي فالش، چرا تكيه دادي به جارو و ديوار رو نگاه ميكني، زود باش، توات ها رو شستس بايد بري اتاق سرهنگ ... رو هم تميز كنيا.

این عکس خودمه - داداش دوربین رو برده ماموریت - مجبور شدم از عکسای قدیمم استفاده کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 5:54  توسط فالش  | 

از تو دلگیرم خدا

بی تو می میرم

آنقدر گویم که دلگیرم خدا

ای خدا و ای خدا و ای خدا

گویمت تا که درد دادی به من، درمان به دنبالش دهی

گویمت تا غم به چشمانم ببخشیدی، مرحم درد دو چشمانم دهی

گویمت تا انتظار دیدگانم را تو پایانش دهی

بس نبود!؟

این گونه آزردن مرا بس نبود

دیدن و چشمان خود را بستن و

خنده سر دادن ولی در دل همی گرییستن و

روزها را بی مهابا سر کردن و

این گونه رنجم دادن و

بس نبود!؟

بس کنش؛ من تابدارش نیستم

بس کنش، من در حد این گونه زیستن ها نیستم

نه چه گفتم

تو خدا و من ز خردی های تو

خواهشم این باشدت

من را به آغوشت بگیر

بر دو دستانت بگیر

بوسه بر اشک دو چشمانم بزن

شرم بادم من ز تو

من کجا و گرمی آغوش تو؟

من کجا و روی دستان خدا؟

خود بگو، من درد این دل که دگر بشکسته است

در زمین هر چه بگشتم بهر آن درب های بسته است

خود بگو با که بگویم خود بگو

من در این تنگ کوچه های زندگی

از پس شب مردگی و خستگی

من فقط با تو دلم دل می شود

من فقط در تو غمم گم می شود

گم کنش غم های من را گم کنش

گم کنم تا که پیدا شوی

محو گردم هر چه هستم تو شوی

در خودم پیدا شو و کاری بکن

در پس هر گریه ام نجوا بکن

در حضورت راه ده قلب مرا

در دلت سکنی بده روح مرا ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:11  توسط پرنیان  | 

هنوز به روزهای گذشته فکر می کنم . . .

به روزهایی غیر از این روزها

به دالانهای تار ذهنم

 که صدای قدمهای مبهم تو 

 سکوت سردش را می شکند . . .

از این وهم شیرین

 به آن امید مبهم

که شاید . . . روزی از این روزها

تیغ زندگی ، رگ مرگ را بوسه خواهد زد . . .

شاید آنجا

    خدایی دیگر حکم می راند 

         خدایی که بهانه تمام شکستهایم نیست

                  سرزمین سرخ آرزوهای من جایی ست

                            که دیگر زمزمه هر روز من

                                         _ هر روز دریغ از دیروز _

                                                                نیست .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:30  توسط چهار  | 

کاش می دانستی

که ندانستنت ای دوست مرا سوختن است

به میان تیز چشمان جگرم دوختن است

گفتمت گفته فراوان به نگاهم دارم

جای صد تیشه و درد است به جانم دارم

باز کردم چشمم

تا بخوانی صفحات دل افروخته ام

آنکه دست قلم عشق تو آغازش کرد

آنکه خون دل من تحفه ای در کارش کرد...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 20:31  توسط شفق  | 

بنگر چگونه بــه خواب هم رهایم نمی کنی

زسـوز و حسـرت و عـذاب جدایم نمی کنی

رخت از تمنـای وصـل دل بربستی و کنون

ز ایـــل و تبـــار جنـــون سوایـــم نمی کنی

هـزار زمزمه از شوق به گوش دل خواندم

نـگو بـه رســم ترحـــم صدایـــم نمی کنــی

تب دار هجــر تــو شــد سـرتــا بپــای تنــم

غافـل ازآنـکه بـه یک دم شفــایم نمی کنـی

افتـــاده برگ خـــاطرم از دار ایـــن ایـــام

مجنـون نمودی و اینـک دوایـم نمی کنــی؟

گرفته زخم فراق این دل ز دوریت ای دوست

نگو به گوشه ی چشمی تو علاجم نمی کنی

حسرت کشیده و رنجور به کنجی خزیده "شفق"

بــازا به خوابــم و گـو کــه رهایــم نمی کنی

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 11:34  توسط شفق  | 

مهربان بودن تو به خودم ظلم شدن را بگماشت مهربان بودن تو به وجودم تك و تنها شدن را بنواخت مهربان بودن تو كه بپنداريدم همه از مهر و وفا بود و به آن دل بستم همگي پله پله تا به سرداب بلا بود و به آن چسبيدم و به آن چسبيدم كه در اين اوج فرو ريختنم لااقل دست كسي را از براي نغريقيدن چنگ بيانداخته و به آن چسبيدم و به دنبالش همه سر تا به دو پاي برفتم و دگر هيچ نفهميديدم تا بدان جا كه خودم هم از ته آن بي خبر گرديدم تو خبر دار شده بودي و من در ته بي خبري از تو خبر دار شدم: - (كه الا اي بي خبر شده از كرده خويش، تو بدان من و تو گرچه سراپا همگي ما شده ايم ولي از بن به دو تا شده ايم دو من و نه كه يه ما دو مني از هم جدا من و تو ما نبوديم، تو پنداريدي تو خودت كاريدي در دلم بوته عشق و وفا را به اجبار بياويزيدي من نبودم آنكه تو به آن تكيه بدادي و دگر از افق تا به كران هيچ نديدي نينديشيدي من نبودم آنكه تو به آن دل دادي) - من خبر دار شدم و تو اينها را شايدم فهميدي ولي از براي دل تنهايي خود به خودت فهماندي كه همان بي خبري از تمام خبران دنيا بهتر و خوبتر است اي كه بي خبريت آخرش مي كشدم با خبر باش كه من در ميان تمام دستهايي كه به سويم آيد در ته سردابي كه از جانب تو هديه به من مي آيد من دل خسته به دستان تو آويزيدم من رنجور فقط تو را مي ديدم تو مگيرش از من دل و دستانت را تو مخواهش از من كه دو دستي گيرم دستاني ديگر كه رهايت سازم كه بسازم فردايي ديگر اگرم فردا هست من به آن دل خوشم انگار كه تو در تمام لحظات فردا همره و يار و رفيقم باشي همدم لحظه به لحظه در من و خويشم باشي تو خودم باشي و من همه دنيا را به دو دستان تو تكيه دهمش تو خودم باشي و من همه غمها را با دو چشم تو به يغما دهمش تو خودم باشي و من همه هيچ تو خودم باشي و من نه كه من تو بشوم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:57  توسط پرنیان  | 

ם

به گذشته كه فكر ميكنم،...، به خيلي سال پيش، حتي به قبل از مرگ نوه ي عزيزم و عروسش مهربان، به قبل از ازدواج مريم، زيبا ترين دختر دنيا كه خداوند فقط به من بخشيده بودش، به قبل از آشنايي ام با همسر با نشاطم ماه‌بانو‌خانمم كه همه ي شوق زندگي من شد، به قبل از سربازيم با نامردمان عالم بشريت، به قبل از دوران دانشجويي پر از دلدادگي ام، به قبل از دوره ي دبيرستان پر از آزادي ام، به دوران كودكي ام، و به پدرم، پدر خودم،...

كه من هيچ خاطره ي تلخي ندارم.

 

םם

كنار اسباب باز ي فروشي و در مسير خانه ي مادربزرگ مرحومم...

-بابا از اين آدم آهني ها واسم ميخري؟

+نه باباجون

-بابا، د آخه چرا؟

+از اين خبرا نيست باباجون

 

چند روز بعد كنار همان اسباب بازي فروشي واقع در مسير خانه ي مادر بزرگ خدابيامرزم...

-بابا...

+بله باباجون

-بابا،...، از اين خبرا نيست؟

+نه باباجون، از اين خبرا نيست

-لااقل يه كتاب واسم ميخري؟

+تو كه هنوز سواد نداري، اول غذات رو خوب بخور، گوشت بخور، شير بخور، بزرگ كه شدي و رفتي مدرسه بعد واست ميخرم.

-افشين واسم ميخونه، يا رسول، تازه جواد هم تازه بلده

+يكي از اون كتابايي كه تا حالا واست خوندن رو تعريف كن ببينم

 

و من رويا و دروغ كودكانه اي ميسازم با جمله بندي هاي اشتباه

و صورت گوشتالو و شكلاتي و شيرين ام كه با بوسه ي مادر بزرگ هميشه آشنا بود.

سلام مامان جون

و اين حلقه هميشه تكرار ميشد

پست جدیدم تو ژوست فالش | justfalse.blogfa.com

اين پست رو وقتي نوشتم كه تو مجله ي "شهرزاد" يه مطلب از "شهرزاد همتي" عزيز و دوست داشتني ام راجع به كتاب واسه بچه ها خوندم - اين روزا مادرم خيلي پير شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:37  توسط فالش  | 

<<شب است و ماه می تابد>>

چه آزاد

دیوانه خندید از سر لج

<<ستاره بوسه ها از نقره می پاشد>>

به چشمان سیاه پنجره آویز از دیوارهای کج

و مردم از سر لج ؛ ناسزاگویان

اخم بر دیوانه کردند

با دهانی کج

خنده دارد همچنان دیوانه میخندد

نه نه       نه اینبار از سر لج

بر دو چشم سرخ

_زا به راه_ از خواب

مردمانی با دهان کج

تو را تا غربت دیوانه خندیدن شبی سرد

به لبخند غریب درد

میان کوچه صد مرد و نامرد دوست دارم میپرستم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:36  توسط چهار  | 

هوا آنقدر سرد بود كه با پيراهن آستين كوتاهم به مغازه آمدم، همانكه گشت ارشاد ميگفت: " آستين كوتاه سه ربع"، همه چيز بي روح و بي رمق ، تصوير چشمم سياه و سفيد و باز كردن زيرپله ي نوار فروشي كه حالا ديگر بند و بساط موبايل  بيشتر در آن خودنمايي ميكند، زحمت بار؛ و از اين زحمت بار تر حضور دو همسايه ي سمت چپ و راست كه اصلا بويي از همسايگي نبرده اند و لذت بخش تنها حضور همسايه ي رو به رو، يوسف بهمن.

ويترين – قفسه – بند – قاب – كيف – فيلم – 10دقيقه چيدمان.

همه چيز همان سياه و سفيد، پخش مغازه خراب، گفته بودم سوني نخرد، و تلويزيون بدون آنتن.

"از سوراخ كليد" را ميخوانم و لذت ميبرم، همه چيز همان سردي را دارد، به "زبر زيستمان" كه ميرسم ياد كودكي ام ميكنم، بازي با بچه همسايه هاي با فرهنگمان و ياد دختري كه همسايه ي ديروز كودكي خانه و بچه محل امروز جواني مغازه ام بود، هميشه چشمم براي تماشاي چشم مستش باز بود.

ستاره هاي سربي – فانوسكاي خاموش

كودكي زيباي من و عشق 9 سالگي ام، كه در همان كودكي ام هم عرضه ي (orze) ابراز علاقه نداشتم و با علم به زيبايي او در كنارش حرف از وهم دختر زيباي ديگري به ميان مي آوردم، اين يكي را تا ابد فراموشش نميكنم، اگر اين كار را نميكردم شايد امروز به زخمم نمك نميشد.

در همان آغاز كودكي هر روز اين جمله را تكرار ميكردم؛ "فتبارك ا... احسن الخالقين"

بزرگ شديم، ديگر سرد هم شده بود، دبيرستاني بودم كه از همسايگي مان رفتند. و امروز در ميان تمام جمعيت خيابان تنها اوست كه...

"فتبارك ا... احسن الخالقين"

نگاه زير چشمي، درون دلم " سلام"، درون دلش را نمي دانم، شناخته شدم ولي به جا نياورد.

چه چشم زيبايي حوصله ام را ندارد، يك نظر حلال، تو را به خدا فقط يك نظر ديگر، و خانم سربي در حركت.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 21:39  توسط فالش  | 

پري كوچولوي غمگين

نشسته روي پرچين

همش دلش بهونه داشت

يكي رو انگاري نداشت

يكي از اون دردونه هاش

يه جايي اونو جا گذاشت

كجا گذاشت، نمي دونست

چي شد كه اونو جا گذاشت، نمي دونست

كي مي دونست؟

همون كه دزديد دلشو

همون كه لرزوند دلشو

انگاري از روز ازل هيچكي به چشماش نميمد

انگاري اصلاً دلشم با كسي همراه نميمد

چقدر دلم مي سوخت براش

دل رو مي گم نيگا نيگا

طفلي يه عمر گم شده بود

توي خودش يه جورايي حيرون و ويرون شده بود

يه روزي از همين روزا كلي پريشون شده بود

صدا زدش خدا خدا خسته شدم پر از غم و غصه شدم

نصيب ما ، نه دلي هست نه دلبري

نه حتي يك ذره گلي

دل بسازم اونجوري كه دلم مي خواد

اونجوري كه خدا جونم ساختي و قل دادي برام

خوب يادمه اون روزي رو كه ساختيمو گفتي برو

تنها نمون اما ميون آدما تنها تر از تنها بمون

اونا بدن نمي دونن كه دل لطيفه مي شكنه

اونا نمي دونن كه با يك كلمه يه عمري اون غريب مي شه

با همه كس با همه چيز غريب و بي رقيب مي شه

تنها نمون اما اگر فكر مي كني اينجوري خيلي بهتره

بيا بگير اينم يك گل

بساز و خوبشم بساز اوني كه دوست داري بساز

يه جور بساز خراب نشه گل نداريم تموم مي شه

فقط تو نيستي تو صفي

خيليا مثل تو ميان گل مي خرن

دل مي سازن

نياي بگي يه ذره گل كم اومده دلم بي دلبر اومده

گل نداريم تموم شده

پري كوچولو گلا رو گرفت

رفت و يه گوشه اي نشست

يه خورده فكر كرد كه بايد

چي كار كنه كه كم نياد

چي كار كنه كه خوب بشه

چي كار كنه هموني كه دلش مي خواد يه يار مهربون بشه

انگاري فهميده باشه يه هو دويد يه ظرف آب از توي حوض ورچيد و زودي باز دويد

هي آب مي ريخت گلا رو نرم نرم مي كرد

هي آب مي ريخت گلا رو خيلي نرم مي كرد

هي آب مي ريخت گلا رو كلي نرم مي كرد

شب شده بود پري نه خسته شده بود

صداش مي كرد مامان پري بيا بخواب نزديكاي صبح شده بود

پري مي گفت نه ماماني بازي دارم يه ذره گل بازي دارم

اگر بيام خراب مي شه دلم ديگه اونجوري كه مي خوام، نه نمي شه نه نمي شه  

خواب ندارم بازي دارم گل بازي با يه دل دارم

گل بازياش چه طول كشيد انگاري اصلاً نمي ديد شب مي شد و روز مي يومد

شب مي شد و روز مي يومد شب مي شد و روز مي يومد

پري قصه منم هيچ جوري كوتاه نيومد اينقده ساخت تا شد همون، كه عمري هي دلش مي خواست

همون كه از خدا مي خواست خدا اونو بهش نداد

واي چه هراس و وحشتي واي چرا اينجوري شدم

انگاري خيلي ترسيدم

نكنه شبا كه خواب مي رم

يكي بياد ورش داره

از زير بالش پري دلو با جاش بر بداره

چي كار كنم من دلمو بگو كجا قايم كنم

انگاري يادش اومدش جيغ كشيدش

دلو توي دل خودش جا داد و كلي خنديدش  

همين جوري روزا مي رفت دل تو دل پري بزرگ و هي بزرگ مي شد

پري خودش كوچيك مي شد اما دلش بزرگ مي شد

اونقده آب و دون مي داد بهش يه قرص نون مي داد

اما يه روز ديگه نشد، نشد كه اونجور بمونه دل توي دل بود و غماش يه جورايي زياد مي شد

دل به دل پري ما رو كرد و گفت خسته شدم اينجوري من توي دلت اسير و زندوني شدم

مي خوام بيام بيرون دل پا بزارم به روي گل

انگار نه انگار كه خودش يه روزي گل بود نه يه دل

اين پري بود آبش دادش،  حالا شدش يه دونه دل

يه دل كه فكر مي كرد براش مي مونه عين اون خداش

يه دل كه هر چي بش بگه گوش مي كنه عين خداش

پري كوچولو دلش گرفت فكر نمي كرد يه روز بياد دل ديگه اونو نه نخواد

اما نه فايده اي نداشت دل ديگه اونو نمي خواست

پري دلو درش آورد يواش روي گلش گذاشت

دل شاد و خندون شد و رفت

حتي ديگه حرفم نزد

نگفت تو بودي آي پري آبم دادم جونم دادم

پري كه خيلي تنها شد باز صدا زد آهاي خدا

گفته بودي تنها نمون اما ميون آدما تنها تر از تنها بمون

گوش ندادم هي داد زدم من دل مي خوام من گل مي خوام من يه دل گلي مي خوام

اينم يه دل اينم يه گل اينم يه دل از جنس گل

پري دوباره تنها شد اينبار ديگه تنها تر از هميشه شد

پري كوچولوي غمگين

نشسته روي پرچين

همش دلش بهونه داشت

يكي رو انگاري نداشت ......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:5  توسط پرنیان  |